nix
ژوئن 4, 2010

Low Battery
مه 19, 2010
اينجا بارون مياد ، بارونش خوشحال نيست ولي ، سرده با آسمون خاكستري.
منم سردمه .
دلتنگیهای ادمی را باد ترانه ای می خواند
مه 9, 2010
امروز تو خیابون ناگهان سارا دیدم.
گفت : سلام.علی چطوره؟
و من ناگهان خیلی دلتنگ تر شدم….خیلی….
ساکنین بلوط
مه 9, 2010
پشت خونه یه درخت بلوط هست که از ارتفاع چهار طبقه هم فراتر رفته.زمستون لونه ی کلاغها بود الان خونه ی سنجاب ها. یعنی ساکنین این مامن موقتی هستن ، فصلی ، مستاجر. با همه پهناوری و تنومندی یه همدم همیشگی نداره. ولی آدم توی دلش به این کوچیکی می تونه صابخونه داشته باشه.
هم اکنون نیازمند دستانت برای غذا دادن هستم
مه 3, 2010
اون آقای دلمه فروش مودب بود، کاش همسایمون یا فوقش هم محله ایمون بود الان.
الان : زمانی که حوصله ی نه تنها غذا پختن بلکه غذا گرم کردن نیست و خوابت میاد و هوا ابریه واینها !
گردنم درد می کند انقدر که می خواهم دنیا را تکه پاره کنم و هیچ کس هم انگارش نه انگار.
ساعت ها نشستم توی وان هاینریش بل خوانی و فهمیدم ماری نام معشوقه ی همه شخصیت های محبوب بل است .
به غایت بوی سیر گرفته ام و عذاب وجدان هم ندارم.
سلام. من ماری هستم.
